محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1118
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خويشاوندى مىآيند و سر صلح دارند . قربانيها را رها كنيد و لبيك گوييد شايد خدا دلهاشان را نرم كند . » و كسان از اطراف اردوگاه لبيك گفتن آغاز كردند و بانگ از هر گوشه برخاست . آنگاه سهيل و همراهان وى برسيدند و تقاضاى صلح كردند . سلمه گويد : در اين هنگام كه سخن از صلح بود و كس از مشركان ميان مسلمانان بود و از مسلمانان كس ميان مشركان بود كه ابو سفيان او را بكشت و ناگهان دره پر از مردان مسلح شد و من شش كس از مشركان مسلح را بىمقاومت براندم و پيش پيمبر آوردم كه سلاحشان را نگرفت و خونشان نريخت و از آنها درگذشت . گويد : وقتى با اهل مكه صلح كرديم سوى درختى رفتم و خار آن را كنار زدم و در سايه اش بخفتم و چهار تن از مشركان مكه بيامدند و دربارهء پيمبر ناسزا مىگفتند و من از آنها بيزار شدم و سوى درختى ديگر رفتم و آنها سلاح خويش بياويختند و بخفتند و در آن حال بودند كه يكى از پايين دره بانگ زد : اى گروه مهاجران ابن زنيم را كشتند و من شمشير برگرفتم و به آن چهار كس كه خفته بودند حمله بردم و سلاحشان بگرفتم و گفتم : « قسم به خدايى كه محمد را حرمت داده هر كدامتان سربلند كند گردنش را ميزنم » سپس آنها را سوى پيمبر راندم و عمويم عامر يكى از مردم عبلات را كه مكرز نام داشت بياورد كه پوشش جنگ به تن داشت و چون آنها را پيش پيمبر بداشتيم و هفتاد كس از مشركان آنجا بودند ، پيمبر در آنها نگريست و گفت : « رهاشان كنيد بگذاريد آغاز بد كارى از آنها باشد . » و همه را بخشيد . گويد : و خداوند اين آيه را نازل كرد : « * ( وَهُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ 48 : 24 ) * . » يعنى : اوست كه به نزديك مكه دستهاى شما را از ايشان و دستهاى ايشان از